چطوری مصطفی

" دُرُســت مـثـلِ یـک بـرکـه، آرام و ســاکـتـم ایــن روزهــا سـنـگ نــیـنـداز و آشــوبـم نــکـن! فــقـط بــگـذار، عـکـسـت آرام و نــرم در دِلَــــــم بــیُـفـتـد ... ! "

چطوری مصطفی

" دُرُســت مـثـلِ یـک بـرکـه، آرام و ســاکـتـم ایــن روزهــا سـنـگ نــیـنـداز و آشــوبـم نــکـن! فــقـط بــگـذار، عـکـسـت آرام و نــرم در دِلَــــــم بــیُـفـتـد ... ! "

دوست یعنی
کسی که پیشت هست آرومی
و وقتی نیست احساس می کنی
چیزی توزندگیت کمه
دوست یعنی
کسی که ساده وبی منظورحرفاتو میزنی
خیالت راحته هیچ سوءتعبیری نمیشه.....

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
  • ۱۱ دی ۹۳، ۱۹:۰۳ - سید مرتضی
    !!!!!!
  • ۳ دی ۹۳، ۲۲:۲۴ - علی رضا
    اوهوم
نویسندگان

۴۴ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

!!!!!

چهارشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۱۵ ب.ظ

داعش

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۷:۰۸ ب.ظ

داعش،چه ز"ماو کربلا "میدانی؟🔪
ما را ز سر بریده می ترسانی؟🔪
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم🔪
در مستی مرگمان نمی رقصیدیم🔪
ما شیفته ی راه شهادت هستیم🔪
سرباز و فدایی ولایت هستیم🔪
صد بار اگر کشته به راهش گردیم🔪
با جان دگر دوباره بر می گردیم🔪
شاگرد کلاس اول عباسیم🔪
پس روی حسین و زینبش حساسیم🔪
تا باز بفهمی که چه بی پرواییم🔪
با سر به سِتیزِ خنجرت می آییم🔪
کودک نشوی،گول خودت را نخوری🔪
باخنجر خود دست خودت را نَبُری🔪
پا را ز گلیم خود فرا تر نَبَری🔪
این لقمه بزرگ است،دهان را نَدَری🔪
با پا به سر بخت سیاهت نزنی🔪
با دست خودت گور خودت را نَکَنی🔪
پایت به حریم کربلا وا بشود🔪
صد کرببلای تازه برپا بشود ...

ای کاش

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۷:۰۴ ب.ظ

خریت

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۹:۰۲ ق.ظ

“خریت”
به ترتیب مخفف حروف اول این مراحله:
“خیـانت دیدن”
“رهـاش نکردن”
“یـار و یاورش بودن”
و در نهایت
“تنهـا موندن”

بیماری مادر

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۵۷ ق.ظ


ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﺸﮑﻞ فراموشی ﺩﺍﺷﺖ ...
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﺸﮑﻞ ﺭﻭﺍﻧﯽ ...
ﮔﻔﺖ : ﭼﯽ ﻫﺴﺖ ...
ﮔﻔﺖ : ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ ...
ﮔﻔﺖ : ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺭﺍ
ﺩﺍﺭﯼ ...
ﮔﻔﺖ : ﭼﻄﻮﺭ؟
ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ
ﮐﺮﺩﻡ، ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ، ﻗﺎﻣﺖ
ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ ..
ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺭﻓﺖ ...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﻣﺮﺍ
ﺑﺒﺨﺶ ...
ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ

در عرض یک دقیقه

شنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۴۲ ق.ظ

منتظر این تیتر باشید!

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۱۱ ب.ظ

دقت کن...

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۱۱:۰۰ ب.ظ
 
 
 دقت کن ! نگاهشان به توست... بعد از آنها ، تو چه کرده ای ؟؟؟

نامه خیلی محرمانه از شهدا ...

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۴۴ ب.ظ